باران...

دمش گرم ...

باران را میگویم.

به شانه ام زد وگفت:خسته شدی ؟

امروز را تو استراحت کن...

من به جایت می بارم...                       

حرف آخر...

عزیزم دیگه واقعا رابطمون تمومید...

یه حرفایی دارم...

بیا ادامه مطلب بخونشون...

رمزهم همون رمز وبلاگمونه...

شاید چند وقت دیگه وبلاگمونو حذف کنم...

بوس...

ادامه نوشته

دوستت دارم...

چه روزگاریه ...

خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟

خانوم خوشگِله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟

خوشگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟

اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!

بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد

تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و

به محـــل زندگیش بازگردد.

روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...

شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!

دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...

دردش گفتنی نبود....!!!!

رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح

نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن...

چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...

خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!

دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را

به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...

امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!

انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!

احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب

شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!

یک لحظه به خود آمد...

دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته

آپلود عکس رایگان و دائمی

درک...تو هم برو...خدانگهدارت...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حرف دلم...

دلم تنگیده...

دلم تنگ شده واسش...

اومدم یاهو دیدم onنیست...

دارم دیونه میشم...

خدایاکمکم کن...

کمک کن فراموشش کنم...

تموم شد...

عمروبلاگمون زیاد بلند نبود...

من عاشقانه بارادو دوس دارم...

ولی بهتر بود از هم جدا بشیم...

من بخاطر بارادم رابطمونو تموم کردم...

باراد آخرنتونستی واسم برنامه ریزی کنی...

آه.................................

واسش آرزوی بهترین هارودارم...

ازطرف من بای بای.

 

 

 

 

 

 

معذرت...

دیروز روز بدی بود...

من وباراد باهم دعوا کردیم...

خیلی از دستش ناراحت بودم...

معذرت میخوام گلم...

آغوش تو...

لحظه قشنگيه

وقتی اونی که عاشقشی

از پشت بغلت ميکنه

دستاشو حلقه ميکنه دورت و

نفسای گرمش ميخوره به گردنت و
 
آروم زيره گوشت زمزمه می کنه : " دوستت دارم ...
 
 

شماره ی تو...

پسورد تمام چیزهایم



شماره ی تــــــ ــــــو شده است




و من دائم شماره ی تو را میگیرم




بدون آنکه صدایــــ ـــــــ ــــت را بشنوم....

واست مهمم؟؟؟

وقتی برای کسی مهم باشید آن شخص همیشه راهی برای وقت گذاشتن

برای شما خواهدیافت....

نه بهانه ای...

نه دروغی...

نه شکستن عهدی...

...

سلام...

به وبلاگ من وبارادخیلی خیلی خوش اومدین...

دوستان گلم خواهش میکنم تا کامل پست رو نخوندین کامنت نذارین...

راستی نظرات خصوصی رو هم عمومی میکنم...

این وبلاگو من وباراد باهم اداره میکنیم...

مرسی ازلطفتون...

بوس بوس...